ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چیچیل جون

از روزهای نخست زندگیت برات کتاب چی چیل آرام دام ، دارا دام دام و می خوندم. الان با خوندن این کتاب تقریبا تو هر شرایطی آروم میشینی نگاه میکنی گاهی دست میزنی و اگه خوابت بیاد میشه لالاییت... از اونجاییکه داری کتابهاتو یکی پس از دیگری پاره پاره میکنی برای یادگاری شعرهای این کتاب و اینجا برات میزارم که همیشه یادت باشه کتاب اول زندگیتو... چی چیل جونم نقاشی کن، نقاشی بی سروصداست، نقاشیه قشنگ بکش، نقاشی کار بچه هاست چی چیل داره داد میزنه، به زیرآواز میزنه، بدجوری پرسروصداست، با قابلمه ساز میزنه رو برفها بازی میکنه، چقدر ساکته هوا، صدای رعدوبرق می آد، چی چیل میترسه از صدا روفرشی خیلی بی صداست، راه که میری توی اتاق، ک...
2 ارديبهشت 1391

دل ضعفه

خداییش آدم مقابل اینطور خوابیدن کوچولوها دل ضعفه نمیگیره؟؟؟ ...
2 ارديبهشت 1391

260 روز

فردا عسلم 260 روزه میشی، یعنی 260 روزه که کنار مایی و برامون شادی آوردی... ابوالفضلم، هر روزت با روز قبلت تفاوت داره... دس دسی هات خیلی بامزست، دست چپتو نگه میداری با دست راستت محکم روش میکوبی، دهنت هم تا آخر باز می کنی، تا حالا نتونستم از این صحنه عکس بندازم آخه تا می بینی نگاهت می کنم تغییر حالت میدی... سینه خیز رفتنت هم خیلی جالبه، خاله مریم میگه انگار تو جبهه ای...از دست راستت کمک میگیری برای جلو رفتن، و با پای چپت خودتو به جلو هل میدی، حالتهای چهاردست و پا میای ولی سینه خیز و ترجیح میدی... دیگه بهت سرلاک و حریره نمیدم، جای سرلاک هم صبحها بهت بیسکوییت مادر میدم، خودم عاشق این بیسکوییت هستم و تو هم دوسش داری... ...
2 ارديبهشت 1391

پارک

٥شنبه31 فروردین، هوا بهاری و خیلی خوب بود، خونه ی مامان جون بودیم، با دایی هادی و مامان جون رفتیم پارک محله ی مامان جون اینا، تو راه بغل دایی خوابت برد، نیم ساعتی تو پارک خواب بودی،خاله مریم هم به ما پیوست و برات خوراکی آورد، بیدار شدی و این اولین تجربه ی حضورت تو پارک بود...با دیدن بچه ها خیلی ذوق میکردی و خوشحال بودیم که خوشحالی... ...
2 ارديبهشت 1391